Eklablog Tous les blogs
Editer l'article Suivre ce blog Administration + Créer mon blog
MENU

Publicité

باز باران با ترانه

De nouveau, la pluie

Chantant une mélodie,

Versant une myriade de joyaux,

Tombe sur le toit de la maison.

Le jour pluvieux me rappelle

La promenade d’une journée lointaine,

Douce et agréable,

A travers les forêts du Guilãn:

J’étais alors un gamin de dix ans

Heureux et content

Souple et fragile

Fringant et agile

Avec mes petits pieds enfantins

Je courais comme une gazelle

Je sautais le ruisseau

Je m’éloignais de la maison.

L’oiseau,

Le vent soufflant me racontaient,

Des histoires secrètes

Des mystères de la vie.

La foudre comme une épée tranchante

Coupait les nuages

Rugissant, le tonnerre aliéné

Battait les nuages

La forêt

Fuyant le vent

Tournait et tournait

Comme la mer

Partout tombaient

Les perles rondes de pluie

Le gazon au pied de l’arbre

S’est transformé petit à petit

En une mer

Dans cette mer liquide,

La forêt, à l’inverse

était apparente.

Comme elle était savoureuse, la pluie

Comme elle était belle

Dans cette chute de perles

J’entendais

Des mystères éternels

Des mots célestes

Oh mon enfant! Ecoute-moi!

Du regard de l’homme mûr du demain

La vie

Soit en rose, soit en noir

Est belle, est belle, est belle.

 باز باران

 با ترانه

 با گهرهای فراوان 

می‌خورد بر بام خانه .   

من به پشت شیشه ، تنها 

ایستاده در گذرها 

رودها راه اوفتاده .  

شاد و خرّم

 یک دو سه گنجشکِ پرگو 

باز هر دم 

می‌پرند این‎سو و آن‌سو .  

می‌خورد بر شیشه و در 

مشت و سیلی 

آسمان امروز دیگر 

نیست نیلی  

یادم آرد روز باران 

گردش یک روز دیرین 

خوب و شیرین 

توی جنگلهای گیلان : 

 کودکی ده ‎ساله بودم 

شاد و خرّم ، 

نرم و نازک

 

چست و چابک . 

 از پرنده ، 

از چرنده ، 

از خزنده ، 

بود جنگل گرم و زنده . 

 آسمان آبی چو دریا 

یک دو ابر اینجا و آنجا 

چون دل من ، روز روشن . 

بوی جنگل تازه و تر 

همچو مِی ، مستی‎دهنده 

بر درختان می‌زدی پر 

هرکجا زیبا پرنده .

 برکه‎ها آرام و آبی

 برگ و گل ، هرجا نمایان

 چتر نیلوفر درخشان

 آفتابی

  سنگها از آب جسته

 از خزه پوشیده تن را 

بس وزغ آنجا نشسته

 دم‎به‎دم در شور و غوغا . 

رودخانه 

با دوصد زیبا ترانه 

زیر پاهای درختان 

چرخ می‌زد ، چرخ می‌زد همچو مستان .   

چشمه‎ها چون شیشه‎های آفتابی 

نرم و خوش در جوش و لرزه 

توی آنها سنگریزه 

سرخ و سبز و زرد و آبی . 

 با دوپای کودکانه 

می‌دویدم همچو آهو ،

 می‌پریدم از سر جو 

دور می‌گشتم زِ خانه ... 

می‌کشانیدم به پایین

 شاخه‌های بید مشکی

 دست من می‌گشت رنگین 

از تمشک سرخ و مشکی . 

 می‌شنیدم از پرنده 

داستانهای نهانی

 

از لب باد وزنده

 

رازهای زندگانی . 

هرچه می‎دیدم در آنجا 

بود دلکش ، بود زیبا 

شاد بودم ،

 می‌سرودم

« روز ! ای روز دلارا ! 

داده‎ات خورشیدِ رخشان 

این‎چنین رخسار زیبا

 ورنه بودی زشت و بی‎جان ! 

این درختان 

با همه سبزی و خوبی

 گو ، چه می‎بودند جز پاهای چوبی

 گر نبودی مهر رخشان ؟  

روز ، ای روز دلارا ! 

گر دلارایی‌ست از خورشید باشد

 

ای درخت سبز و زیبا ! 

هرچه زیبایی‌ست از خورشید باشد .  

اندک‎اندک ، رفته‎رفته ، ابرها گشتند چیره

 آسمان گردید تیره

 بسته شد رخساره خورشید رخشان ،

 ریخت باران ، ریخت باران ... 

 سبزه در زیر درختان 

رفته‎رفته گشت دریا

 

توی این دریای جوشان

 جنگل وارونه پیدا .... 

بس گوارا بود باران ! 

به ! چه زیبا بود باران ! 

می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی

 

رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی : 

 بشنو از من ، کودک من ، 

پیش چشم مرد فردا 

زندگانی ، خواه تیره ، خواه روشن 

هست زیبا ! هست زیبا ! هست زیبا !  

Publicité
Retour à l'accueil
Partager cet article
Repost0
Pour être informé des derniers articles, inscrivez vous :
Commenter cet article