• یک شعر با سه ترجمه

    Le Corbeau et le Renard

     

    Maître Corbeau, sur un arbre perché,
    Tenait en son bec un fromage.
    Maître Renard, par l'odeur alléché,
    Lui tint à peu près ce langage :
    "Hé ! bonjour, Monsieur du Corbeau.
    Que vous êtes joli ! que vous me semblez beau !
    Sans mentir, si votre ramage
    Se rapporte à votre plumage,
    Vous êtes le Phénix des hôtes de ces bois."
    A ces mots le Corbeau ne se sent pas de joie ;
    Et pour montrer sa belle voix,
    Il ouvre un large bec, laisse tomber sa proie.
    Le Renard s'en saisit, et dit : "Mon bon Monsieur,
    Apprenez que tout flatteur
    Vit aux dépens de celui qui l'écoute :
    Cette leçon vaut bien un fromage, sans doute. "
    Le Corbeau, honteux et confus,
    Jura, mais un peu tard, qu'on ne l'y prendrait plus

    ترجمه اول : حکايت زاغ و روباه سروده ايرج ميرزا

    کلاغي، به شاخي جای گير

    به منقار به‌گرفته قدری پنير

    يکي روبهی بوی طعمه شنيد

    به پيش آمد و مدح او برگزيد

    بگفتا: «سلام اي کلاغ قشنگ!

    که آئی مرا در نظر شوخ و شنگ!

    اگر راستی بود آوای تو

    به‌مانند پرهای زيبای تو!

    در اين جنگل اکنون سمندر بودی

    بر اين مرغ‌ها جمله سرور بودی!»

    ز تعريف روباه شد زاغ، شاد

    ز شادی بياورد خود را به‌ياد

    به آواز خواندن دهان چون گشود

    شکارش بيافتاد و روبه ربود

    بگفتا که: «اي زاغ اين را بدان

    که هر کس بود چرب و شيرين زبان

    خورد نعمت از دولت آن کسی

    که بر گفت او گوش دارد بسی

    هم اکنون به‌چربی نطق و بيان

    گرفتم پنير تو را از دهان

     

     ترجمه دوم : حکايت زاغ و روباه سروده حبيب يغمايی
      

    زاغکي قالب پنيری ديد

    به دهن برگرفت و زود پريد

    بر درخت نشست در راهی

    که از آن مي‌گذشت روباهی

    روبه پر فريب و حيلت‌ساز

    رفت پاي درخت و کرد آواز

    گفت: به به چقدر زيبائی

    چه سري، چه دمي، عجب پايی

    پر و بالت سياه رنگ و قشنگ

    نيست بالاتر از سياهی رنگ

    گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان

    نبدي بهتر از تو در مرغان

    زاغ مي‌خواست قار قار کند

    تا که آوازش آشکار کند

    طعمه چون افتاد دهان برگشود

    روبهک جست و طعمه را بربود

     

     ترجمه سوم : حکايت زاغ و روباه سروده نير سعيدی

     

    بامدادان رفت روباهی به باغ

    ديد بنشسته است بر بامی کلاغ

    نشئه و شادی بي‌اندازه داشت

    زير منقارش پنيری تازه داشت

    گفت در دل روبه پر مکر و فن

    کاش بود اين لقمه اندر کام  من

    با زباني چرب  و با صد آب و تاب

    گفت پس با وي که: اي عالی جناب

    از همه مرغان اين بستان سری

    وه! چه مه‌روئی چه شوخ و دل‌بری

    اين چنين زيبا نديدم بال و پر

    پر و بال توست اين يا مشک تر!

    خود تو داني من نيم اهل گزاف

    گر بِرندم سر نمي‌گويم خلاف

    گر تو با اين بال و اين پرواز خوش

    داشتي بانگ خوش و آواز خوش

    شهره چون سيمرغ و عنقا مي‌شدی

    ساکن اقليم بالا مي‌شدی

    غره شد بر خود کلاغ خودپسند

    خودپسند آسان فتد در دام و بند

    تا که منقار از پي خواندن گشاد

    لقمه چرب از دهانش اوفتاد

    نغمه چون سر داد در شور و حجاز

    کرد شيرين کام رند حيله ساز

    شد نصيب آن محيل نابکار

    طعمه‌اي آن‌سان لذيذ و آب‌دار

    گشت روبه چون ز حيلت کامکار

    داد اندرزی چو درّ شاهوار

    گفت هر جا خودپسندی ساده است

    چاپلوسی بر درش استاده است

    آن تملق پيشه رند هوشمند

    نان خورد از خوان مرد خودپسند

     
    « »

  • Commentaires

    Aucun commentaire pour le moment

    Vous devez être connecté pour commenter